هیچ آدم زنده ای روی زمین نمیشه پیدا کرد که حتی یکبار دست در بینی خود نکرده باشد
طبقه بندی: نظریههای مهیب،
برچسب ها: آدم، زنده، زمین، دست، بینی،
مطالب مرتبط: نظریه - 1،
نوشته شده در 1388/11/9 توسط مهیب
|
نظرات ()
همهی آدمها خوشگلن ، مگر اینکه خلافش ثابت بشه .
تبصره : در 80 درصد موارد خلافش ثابت شده
طبقه بندی: نظریههای مهیب،
برچسب ها: آدم، خوشگل، نظریه،
نوشته شده در 1388/10/24 توسط مهیب
|
نظرات ()

از قرار معلوم این آقای گوگل قصد نداره موجش رو آزادانه در اختیار عموم قرار بده ، از این رو تصمیم گرفتم تا تعداد 23 دعوتنامه گوگل ویو رو به 23 نفر اولی که کامنت بذارن ارسال کنم . لازم به ذکر است که داشتن یک ایمیل از نوع جیمیل از واجبات است . در صورتی که جیمیل ندارید از اینجا ثبت نام کنید .
مطالب مرتبط در مورد موج گوگل :
Google Wave یا موج گوگلی ( بلاگ نوشت )
«گوگل ویو» ، پایان عصر حکمرانی ایمیل ( یک پزشک )
جهان در سالی که گذشت با استفاده از موج گوگل ( عصیان )
پی نوشت : برای دریافت دعوتنامه باید کمی صبور باشید ، با تأخیری حداقل یک روزه به دستتان خواهد رسید
طبقه بندی: عمومی، گوگل،
برچسب ها: گوگل، دعوتنامه، گوگل ویو، Google، Wave، Invite،
نوشته شده در 1388/10/11 توسط مهیب
|
نظرات ()
اولین دیکتاتوری که تو زندگیم شناختم ، معلم کلاس اول ابتداییام بود . نامرد هر یه روز درمیون دیکته می گفت.
طبقه بندی: مینی پست،
برچسب ها: دیکتاتور، معلم، دیکته،
نوشته شده در 1388/09/27 توسط مهیب
|
نظرات ()

به صفحهی اصلی سایت گوگل بروید و بدون اینکه در کادر جستجو کلمه یا حرفی را وارد کنید ، روی دکمهی "I'm Feeling Lucky" کلیک کنید . در کمتر از ثانیه در زیر (مانند تصویر بالا) شمارشگری مشاهده می کنید که رو به پایان است . به نظر شما با صفر شدن این ثانیهشمار چه اتفاقی قرار است بیافتد؟
با استفاده از خود گوگل متوجه می شویم که که در حدود 18 روز (تا لحظهی برداشت این اسکرینشات) تا صفر شدن ثانیه ها زمان باقیست و با نگاهی به تقویم میلادی می بینید که زمان صفر شدن این شمارنده همان لحظهی تحویل سال نو میلادی است .
با استفاده از خود گوگل متوجه می شویم که که در حدود 18 روز (تا لحظهی برداشت این اسکرینشات) تا صفر شدن ثانیه ها زمان باقیست و با نگاهی به تقویم میلادی می بینید که زمان صفر شدن این شمارنده همان لحظهی تحویل سال نو میلادی است .

متأسفانه این شمارنده به تاریخ و ساعت ویندوز شما وابسته است . اگر شما تاریخ ویندوز خود را بر روی 31 دسامبر تنظیم کنید مشاهده خواهید کرد که این ثانیه شمار به صفر نزدیک می شود بنابراین چندان هم دقیق نیست.
طبقه بندی: گوگل،
برچسب ها: گوگل، شمارنده، سال نو میلادی،
نوشته شده در 1388/09/22 توسط مهیب
|
نظرات ()
حالا دیگه از خراب کردن پل های پشت سرم نگران نیستم ، آب رودخونه خشک شده .
طبقه بندی: مینی پست،
برچسب ها: راه برگشت، پل، نگران، آب، خشک،
نوشته شده در 1388/09/20 توسط مهیب
|
نظرات ()
یه مطلب بلندبالا نوشتم (تایپ کردم) اما وقتی به نمیه رسیدم پشیمون شدم بنابراین انگشتم رو روی کلید "BackSpace" گذاشتم و بازگشت واژه ها به دنیای نیستی رو تماشا کردم . فقط همون جمله ای رو که می خواستم آخر مطلبم بنویسم اینجا می نویسم :
خدایا ، تو که با اشارتی در ِ دروازه ها رو می بندی ، اشارتی کن و در ِ دهان بعضی از این مردم رو هم ببند .
پیشاپیش از لطف و عنایت پروردگار و همچنین شما سپاسگذارم
طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: دروازه، دهان،
نوشته شده در 1388/09/17 توسط مهیب
|
نظرات ()
توی زندگی یه اتفاقاتی برامون می افته که اسمشو میذاریم "شانس" ، "بخت" ، "اقبال" ، "سرنوشت" یا نمی دونم یه همچین چیزی. ولی این من بودم که دست به این کار زدم ، شانسی نبود ، بخت و اقبال هم نبود ؛ سرنوشتم رو خودم میسازم چون من اختیار دارم . منم که تصمیم می گیریم چپ برم یا راست .
تو هم همین باش
تو هم همین باش
شعار نده ، عمل کن
برچسب ها: شانس، بخت، اقبال، سرنوشت، اختیار، چپ، راست، شعار، عمل،
نوشته شده در 1388/09/16 توسط مهیب
|
نظرات ()
دیشب بابام واسه خریدن چندتا قرص رفت داروخونه . با اینکه دیروقت بود ولی داروخونه شلوغ بود . اونور میز یه دکتر وایساده بود با یه پیر مرد که معلوم بود چیز زیادی از دارو نمی دونه و فقط اومده تا به دکتر کمک کنه . بابام به پیرمرد گفت : بی زحمت یه بسته قرص سرماخوردگی بزرگسالان با یه بسته دیکلوفناک . پیرمرد دستشو برد زیر میز و یه بسته استامینوفن آورد . بابام گفت : پدرجان گفتم سرماخوردگی ، این که شما دادی استامینوفنه . پیرمرد گفت : مگه سرما نخورده ؟ بابام گفت : از کی تا حالا به کسی که سرما خورده استامینوفن می دن ؟ پیرمرد گفت : یعنی تب و سردرد نداره ؟ بابام گفت : نه . پیرمرد قرص رو عوض کرد و با یه بسته دیکلوفناک گذاشت رو میز بعد شروع کرد با خودش حساب کردن : این 150 تومن و اینم 200 تومن میشه 350 تومن . بابام یه 500 تومنی گذاشت رو میز و طبق عادت همیشگی ( که نمی دونم عادت درستیه یا غلط ) به پیرمرد گفت : "داماد بشی" . پیرمرد لبخندی زد و 500 تومنی رو گرفت و بقیه پول رو گذاشت روی میز . بابام گفت : پدرجان زیاد دادی ، بقیه پول من میشه 150 تومن نه 250 تومن . پیرمرد گفت : نمی دونم چرا وقتی گفتی داماد بشی حواسم پرت شد . دکتر که اونورتر هواسش به اینا بود یهو زد زیر خنده . بعد از اون ، مشتری ها هم شروع کردن به خندیدن .

من که بیرون داروخونه توی ماشین نشسته بودم یه نگاه به داروخونه انداختم ، دیدم بابام داره بلند بلند می خنده و از داروخونه میاد بیرون . وقتی نشست تو ماشین پرسیدم : ها؟ ، چی شده که داری اینطوری می خندی ؟ بابام که نمی تونست جلوی خندهشو بگیره با دست به جلو اشاره کرد که یعنی : حرکت کن تو راه برات توضیح می دم .

من که بیرون داروخونه توی ماشین نشسته بودم یه نگاه به داروخونه انداختم ، دیدم بابام داره بلند بلند می خنده و از داروخونه میاد بیرون . وقتی نشست تو ماشین پرسیدم : ها؟ ، چی شده که داری اینطوری می خندی ؟ بابام که نمی تونست جلوی خندهشو بگیره با دست به جلو اشاره کرد که یعنی : حرکت کن تو راه برات توضیح می دم .
طبقه بندی: خاطرات،
برچسب ها: بابا، قرص، داروخانه، دارو، پیرمرد، داماد، خنده،
مطالب مرتبط: سوسکی که خاطره شد،
نوشته شده در 1388/09/9 توسط مهیب
|
نظرات ()
تبلیغات



